تبليغاتX
غزل

غزل

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست...

+ نوشته شده در  85/08/12ساعت 18:22  توسط f_p  | 

عاشقانه ها

یکی بود یکی نبود،اون که بود تو بودی،اون که تو قلب تو نبود من بودم.

یکی داشت یکی نداشت،اون که داشت تو بودی،اون که جز تو کسی رو نداشت من بودم.

یکی خواست،یکی نخواست،اون که خواست تو بودی،اون که نخواست از تو جدا بشه من بودم.

یکی رفت،یکی نرفت،اون که رفت تو بودی،اون که به جز تو دنبال هیچکی نرفت من بودم...


تا که بودیم نبود کسی،کشت ما را غم بی همنفسی

تا که خفتیم همه بیدار شدند

تا که مردیم همگی یار شدند

قدر آن شیشه بدانید که هست

نه در آن موقع که افتاد شکست.


او را گرفتند به جرم چیدن یک شاخه گلزیرا دستانش بوی گل می داد.....و هیچ فکر نکردند شاید گلی کاشته باشد


به همه لبخند بزن اما به یک نفر بخند،همه رو دوست داشته باش اما به یک نفر عشق بورز،تو قلب همه باش اما قلبت مال یه نفر باشه...


نگو بار گران بودیم و رفتیم،نگو نا مهربان بودیم و رفتیم

واسه رفتن این دلیل محکمی نیست،بگو با دیگران بودیم و رفتیم.


میشه بازی هارو مثل اشک از چشمات بندازی.... اما نمیتونی جلوی اشکی رو بگیری که با رفتن بازیها از چشمات جاری میشه


دوست داشتن کسانی که دوستمان دارند کار آسانی ست

مهم آن است،آنهایی که ما را دوست ندارند دوست بداریم.


شیشه ی دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست

این دل با نگاهی سرد پرپر میشود.


غرورت را به خاطره کسی که دوستش داری بشکن،ولی هیچ وقت دل کسی را که دوستش داری به خاطره غرورت نشکن...

 

+ نوشته شده در  85/06/24ساعت 13:36  توسط f_p  | 

از خدا نمیرسد صدا

ای ستاره ای که پیش دیده منی

باورت نمی شود که در زمین

هر کجا به هر که می رسی

خنجری میان مشت خود نهفته است

پشت هر شکوفه تبسمی

خار جانگرای حیله ای نهفته است

آنکه با تو می زند صلای مهر

جز به فکر غارت دل تو نیست

ای ستاره ای ستاره غریب

ای ستاره ما سلاممان بهانه است

عشقمان دروغ جاودانه است

وآنکه با تو صادقانه درد دل کند

های های گریه شبانه است

ای ستاره ما اگر زخاطر خدا نرفته ایم

پس چرا به دادمان نمی رسد

ما صدای گریه مان به آسمان رسید

از خدا چرا صدا نمی رسد!!!...

+ نوشته شده در  85/06/16ساعت 15:29  توسط f_p  | 

آفتابگردون

غروب شد ... خورشید رفت ، گل آفتابگردون به  دنبال خورشید میگشت ناگهان

ستاره ای  چشمک زد، گل آفتابگردون آروم سرشو پایین انداخت ،میدونی چرا؟ چون

گلها هرگز خیانت نمیکنند.واسه همینه که گل آفتابگردون همیشه سرش پایینه...

 زندگی کوتاهتر از آن است که به خصومت بگذرد و قلبها گرامیتر از آنند که بشکنند،

فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر نباشیم. 

در بستر روزگار آنچه به دست می آیدبا خنده پایدار نمی ماند و آنچه از دست میرودبا

اشک جبران نمی شود.

 

+ نوشته شده در  85/06/03ساعت 17:43  توسط f_p  | 

تو چه ساده ای و من سخت

                   تو پرنده ای و من درخت

                              آسمان همیشه مال توست

                                       من ولی همیشه گیر کرده ام

  تو به موقع میرسی و من

                    سالهاست دیر کرده ام

    خوش به حال تو که می پری

            راستی چرا؟ دوست قدیمی ات درخت را با خودت نمی بری؟

                            فکر می کنم توی آسمان تو، جا برای یک درخت هست

                                               هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را روی ما نبست

            یا بیا و تکه ای از آسمان برای ما بیار

                           یا مرا ببر توی آسمان آبیت بکار

خواب دیده ام دستهای من آشیانه تو می شود

          قطره قطره قلب کوچکم

                آب و دانه ی تو می شود

                     میوه ام سیب سرخ آفتاب

                            برگهای تازه ام ورق ورق نور ناب

                                شب،ستاره ها از تمام شاخه های من تاب میخورند

                                              ریشه های تشنه ام توی حوض خانه ی خدا

                                                                                             آب می خورند

من همیشه خواب دیده ام ولی ...

           راستی،هیچ فکر کرده ای

                   یک درخت توی باغ آسمان

                             چقدر دیدنی ست؟!

ریشه های ما اگر چه گیر کرده است،

                    میوه های آرزو ولی رسیدنی ست...

+ نوشته شده در  85/05/22ساعت 22:12  توسط f_p  | 

بگو آیا به یاد من دمی سر می کنی یا نه

تو هم یادی ز پرواز کبوتر می کنی یا نه ؟

دل من تشنه و خواهان یک جرعه نگاه تو

مرا در چشمه چشمت شناور می کنی یا نه ؟

نوشتم نام زیبایت را به صفحه قلبم

تو آیا اسم مرا ثبت دفتر می کنی یا نه ؟

دمی غافل نبودم از خیال خاطرت آری

تو هم آیا به یاد من دمی سر می کنی یا نه ؟

و حرف آخر من اینکه شبهای سیاهم را

به مهتاب نگاه خود منور می کنی یا نه ؟

+ نوشته شده در  85/05/09ساعت 19:57  توسط f_p  | 

غزل

امشب به قصه دل من گوش میکنی

فردا مرا قصه فراموش میکنی

چون سنگها صدای مرا گوش میکنی

سنگی و ناشنیده فراموش میکنی

رگبار نو بهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش میکنی

دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است

با برگهای مرده هم آغوش میکنی

گمراه تر ز روح شرابی و دیده را

در شعله می نشانی و مدهوش میکنی

ای ماهی طلایی مرداب خون من

خوش باد مستی ات، که مرا نوش میکنی

تو دره بنفش غروبی که روز را

بر سینه می فشاری و خاموش میکنی

در سایه ها، فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش میکنی؟

"فروغ"

 

 

+ نوشته شده در  85/04/11ساعت 22:12  توسط f_p  | 

تا طلوع اولين گل ، تا حضور آخرين برگ

تا سفيدي تن برف ، تا لباي خشك گلبرگ

من هميشه باتو هستم مثل ماهي تو دربا

مثل عطر ياس و مريم تو هواي پاك رويا

با ترانه هاي شب سوز فرصت شكفتن ماست

گره دست من و تو اوج پيوند غزل هاست

وقت تن دادن ابرا به رجز خونيه مرگه

تا افق راهي نموده ، وقت تاراج تگرگه

يه بغل ترانه رو كن نبايد به شب ببازيم

توي عرياني لحظه وفت دل دل بهار نيست

دست تو معجزه سازه ، سفرت آخر كار نيست

تا طلوع اولين گل ، تا حضور آخرين برگ

تا سپيدي تن برف ، تا لباي خشك گلبرگ

اين كلام آخرينه منو تو زنده به عشقيم

از ازل تا به هميشه روي خط سرنوشتيم

+ نوشته شده در  85/03/10ساعت 0:6  توسط f_p  | 

راه خود را ترانه خوانان بپیمایید

اما بگذارید هر ترانه شما کوتاه باشد

زیرا تنها ترانه ای در قلب آدمیان زنده میماند

که بر لبان شما بمیرد

+ نوشته شده در  85/01/18ساعت 22:52  توسط f_p  | 

عاشق بودن را نه بر حسب شعار،که به حکم پروردگار خواهم آموخت.......

از آنگونه مشکی را رنگ عشق دانستم که خداوند را منبع عشق و تن پوش

خانه خداوند را رنگ عشق ديدم

 

+ نوشته شده در  85/01/15ساعت 12:21  توسط f_p  | 

من دل به زيبايي به خوبي مي سپارم
دينم اينست
من مهرباني را ستايش مي کنم
آيينم اينست
من رنجها را با صبوري مي پذيرم
من زندگي را دوست دارم
انسان و باران و چمن را مي ستايم
انسان و باران و چمن را مي سرايم
در اين گذرگاه
بگذار خود را گم کنم
بگذار از اين راه بگذرم
با دوست با دوست

+ نوشته شده در  84/12/13ساعت 21:54  توسط f_p  | 

به نام خدایی که عشق را در اشک عاشق آفرید
در اوج دلتنگی و دلشکستگی ، در نهايت بی کسی و بغض زمانی که همه فراموشت کرده اند و محبت و دوستی را ازتو دريغ می کنند، آن زمان که دستی نمی بينی تا به ياريت بشتابد و شانه های خسته و غمگينت را پناهی باشد ، بدان که هميشه گوش شنوايی منتظر شنيدن غصه های توست، آرام غصه هايت را بگو، بغضهای کهنه و نشکسته ات را درحضورش بشکن و از جاری شدن اشکهای بی بهانه ات شرم نکن...

+ نوشته شده در  84/11/27ساعت 17:59  توسط f_p  | 

فاصله

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین منو عشق تو ولی فاصله ای نیست

 

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

گفتی که نه!باید بروم حوصله ای نیست

 

برو ازحصب عادت خوبیت ولی حیف

تو رفتی و دگر اثر از چلچله ای نیست

 

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آنوقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

 

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذر از سوز دل من، مسئله ای نیست

+ نوشته شده در  84/11/15ساعت 20:37  توسط f_p  | 

 

دلم برات تنگه عزيز يادی نمی کنی ز من

دارم ديوونه می شمو نمی بينی نياز من

می خوام ببينمت ولی فاصله از من تا خداست

خودم هزار و يک طرف همه حواسم به شماست

وقتی نمی بينم تو رو چشمامو واسه کی بخوام؟

نفس برام سمی می شه هوا رو واسه کی بخوام؟

انگار نه انگار که دلی برای بودن تو موند

نيستی و بين آدما شدم يکی بود و نبود

يه جور واقعی تو رو حس می کنم توی تنم

به جون تو بدون تو ديگه دارم دق می کنم

صورت ماهت تو عزيز ديوارای خونه شده

هرکی می بينتم می گه طفلکی ديوونه شده

تو رو خدا راضی نشو بيشتر از اين هدر بشم

ديگه بسه راضی نشو اينجوری در به در بشم

+ نوشته شده در  84/11/10ساعت 16:17  توسط f_p  | 

خوش به حال اونی که دوسش داری خیلی زیاد

خوش به حال اونی که دلت فقط اونو می خواد

خوش به حال چشمایی که مهمون نگاهتن

مهمون خوبیات و دو تا چشم سیاهتن

خوش به حال هوایی که پره از عطر تنت

حتی خوش به حال نخای نازک توی پیرهنت

خوش به حال اونی که تو قلبت خیلی عزیزه

خوش به حال بارونی که رو سر تو می ریزه

خوش به حال فرشی که زیر پای تو باشه

خوش به حال عرشی که پر از صدای تو باشه

خوش به حال آسمون که طعم لبخند تو ِ

خوش به حال اونی که معشوق و دلبند تو ِ

خوش به حال نسیمی که از رو موهات می گذره

وقتی تو غصه داری پلک ستاره می پره

خوش به حال قلب من که تو توش خونه داری

اما حیف تا همیشه تو منو تنها می ذاری

+ نوشته شده در  84/11/04ساعت 20:34  توسط f_p  |